تبليغاتX
مشاهدات روزمره





















مشاهدات روزمره

زندگي رو زندگي كنيم

 

 

منت خدای را...

 

۱-من رفت و آمدم با "یک توده هوای بارانی" همراه شد...این یعنی حداقل شش شبانه روز بارون...

۲-به آرژانتین که رسیدیم هنوز بارون می اومد...به اولین کسی که گفت تاکسی بیسیم،گفتم امیر آباد...دو تا مسافر دیگه هم بودن که یکی اصفهانی بود و شاکی از کرایه ی زیاد. راننده کلی از نبودن سرویس و شلوغی ترمینال و تعطیلی مدارس تو اصفهان و کاشان و مسافرت اصفهانی ها به تهران و زیاد شدن آنفولانزا تو تهران و سوزن به زمین نیفتادن تو بیمارستانای تهران و...بدبختی دانشجو ها حرف زد: اینکه دلمون می سوزه زیر بارون سرما می خورن،آنفولانزا می شن،مادر نیست بالا سرشون سوپ بده بخورن،از درس و زندگی می افتن،من خودم دانشجو دارم و...درک می کنم ،دلم می سوزه،مردم زیر بارون آواره شدن ...و...و...گفتم یقین موقع پیاده شدن یه کاسه سوپی و بالاخره...حالا ...تف به ریا....یه چند برگ اسکناسی هم کف دست آدم می ذارن!!!

۳- موقع پیاده شدن گفتم لطفا این قدر منت سر خدا و بنده ی خدا نگذارید ، وقتی دارید پول دل سوزوندناتون رو می گیرید.

                                                                        

                                                   

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت6 قبل از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

 

 

بازی*

 

چه قدر دوست دارم،یکبار از این همه بار،

که توی خواب از جایی پرت می شوم،

                                                  پرت شوم...

                                                                  بعد،...

                                                                          وقتی چشم باز می کنم،...

                                                                                                          کسی بیابد بالای سرم

                        و بگوید: همه اش یک بازی بوده...از اول.

                                                   ...چه قدر دوست دارم...

 

 

* فیلم "بازی " رو که حتما دیدید!!!خب...حتما ببینید!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت11 قبل از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

همه از اوییم...

 

«فیض و امداد الاهی که نفس رحمانی نامیده می‏شود، در جوهری که انسانیتِ انسان به آن است تجلی کرد و با اظهار آن، خود پنهان شد و سپس از همان حقیقت، شخصی را به صورت آن آفرید و او را زن نامید. پس زن نیز به صورت انسان ظاهر شد. مرد به زن میل کرد، چون میل شی‏ء به نفس و حقیقت خود و زن به مرد مشتاق شد چون اشتیاق فرد به وطن و اصل خویش.»*

 

 

*نقل از ابن عربی.در سایت غیر رسمی دکتر پارسانیا

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت4 قبل از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

 

مارکس و خونه داری!

 

-این روزها احساس می کنم خیلی شبیه خانومای خونه دار شدم.

 یک روز صبح (صبح زود) وقتی هنوز هوا تاریک بود، بلند شدم و برای غذا پیاز داغ درست کردم، لوبیا رو توی قابلمه ریختم تا بپزه و برنج رو خیس کردم!موقع صبحونه برنج رو دم گذاشتم که تا وقت رفتن حاضر شده باشه...بعد با دستایی که بوی پیاز می داد راهی شدم...

یه روز دیگه بعد از رفتن بچه ها رفتم یه کمی خرید، در حال غذا پختن چایی خوردم و بعد سفره رو جمع کردم و لباس شستم و... موقع رفتن شبیه جنازه شدم...

خوبیش به اینه که همه ی اینا نوبتیه! بیچاره اونایی که مجبورن هر روز همه ی این کارا رو انجام بدن.اون وقت بعضیای بقیه فکر می کنن خیلی هنر می کنن غذای گرم می خورن و تو خونه ی تمیز می گردن و پشت میز می شینن!!!

-این روزها می بینم که مارکس راست می گه که طبقه ی کارگر از بس که  کار می کنن فرصت فکر کردن ندارن.آدمی که شب ،خسته و کوفته می یاد خونه،حتی فرصت نداره بشینه پای تلویزیون که ببینه حق با مکتب فرانکفورت هست یا نه(که رسانه ،برنامه های بی محتوا به خورد  مغزهای منفعلی می ده که حال فکر کردن رو ندارنُ)، چه برسه به این که با تفکر انتقادی باعث رشد جامعش بشه...

حق با مارکسه، کار ،با عث کاهش فعالیت ذهنی و فکر کردن می شه...و این همون چیزیه که این روزها می خوام...حتی اگر قرار با باشه با مردم خنگ سرو کله بزنم...

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

 

 

غمت از هرچه شادی دل گشا تر

دلی داریم و دریای غم تو...

 

 

 

 

پ.ن:

-دلم خواست ...نوشتم!

-تازگی ها فهمیدم که دو تا از آدم هایی که دوستان خوب روزگار خوب من بودند،خیلی خوشحال اند. برای  خوشحالی اون ها خوشحالم!

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت0 قبل از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

 

 

به نظر شما تو زندگی ادم چند بار اتفاق می افته

که خسته و کوفته و بعد از نشخوار فکرایی که برای فراری دادنشون کلی تمرین کرده،اما دست از سرش بر نمی دارن،به خوابگاه برسه،کارت نشون بده و به زور خودش رو ۳طبقه بالا بکشه....

و ببنیه که ایازی شام گذاشته و یکی دیگه یه دسته گل  پشتش قایم کرده که یه دفه غافلگیرش کنه!!                                                             

                                                             

 

اتفاقایی که فقط یک بار می افتن، شیرینیشون به همین یک بارشونه!!!!*

 

*(اشتباه نشه !من همچنان گل ها رو دوست دارم و دوست دارم ایازی شام درست کنه،اما حقیقت،بعید می دونم چند تا اتفاق نادر با هم بیفته!!!!)

 

                                                             

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

مرگ هميشه با ماست. به ما نزديكه...خيلي نزديك! و هي با يه لبخند خودش رو به ما نشون مي ده.

مرگ پشت در اتاق واي ساده و در مي زنه.

مرگ شايد تو دستاي آدم بغلي مون باشه.

مرگ مي تونه تو ماشيني كه رد مي شه،از ما بگذره.

مرگ شايد پايين نرده هاي بالكن اتاق تو خوابگاه واي ساده و لبخند مي زنه.

مي شه كه كنار ما سر جلسه باشه...

شايد وقتي پاي تلويزيون نشستيم يه تنه اي بزنه و بره.

گاهي صداش از تو خونه بغلي مي ياد...

و گاهي مثل باد تو صورت آدم مي خوره....

...

...

...

مرگ كنار صبر ما ...

مرگ رو به روي ايمان ما واي ساده!

....

مرگ شايد رو ي پله ها ،وقتي داري مي ري بالا،تو رو در بگيره.خيلي يكدفعه....وقتي كه هيچكس فكرش رونمي كنه!

*براي فاطمه ي عزيز ، كه دوش به دوش حلم و و تقوا از "اين" هم در مي گذرد؛ حتي اگر آدم ها، اين ها رو براي نگفتن حرف هايي كه تابش نيست،ننويسند.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت6 بعد از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

یک جرعه روزانه:

 

 

-خانومایی که اسم نمی برم!بیام ببینم کتاب خوندید،خلاصه کردید...هرچی بینمون بوده، تموم!!!!

- من نمی دونم وقتی "دا" هست که بخونم و "یک عاشقانه ی آرام"،دیگه در رادیو و مخاطب شناسی و نصف کتاب متون(نصف بقیش دست فرزانه ست) رو با امتحاناشون ،کجای دلم بذارم؟

- دیگه از هرچی سیاسته حالم به هم می خوره،به نظرم ناخلف ترین فرزند فرهنگ همین سیاسته که وارد شدن بهش درصدی از خباثت  و نادیده گرفتن حداقل هایی از اخلاق رو به دنبال داره....به هر حال رجال سیاسی که کاری از پیش نبردن،نساء سیاسی هم، گویا!

-به همه ی دوستانی که سرطان سرماخوردگی دارن،و سیستم دفاعی بدنشون به هر نوع قرص،آمپول و شربت آنتی بیوتیک و تب بری ، عادت کرده و به روی مبارک نمی یاره،توصیه می کنم عنبر نثار رو هم تجربه کنن.البته ی تجربه ی سخت و نا خوشایندیه،اما می صرفه!

-من معتقدم باید یکی رو از دلت بیرون کنی،تا بتونی یکی دیگه رو جایگزین اون کنی...نمی شه که چشمت دنبال یکی باشه و یکی دیگه رو قبول کنی...واسه همینه که من همچنان موبایل ندام و مشترکی خاموش هستم...هنوز به گوشی سامسونگ کوچولوی خوش دستم فکر می کنم!(دوستان اگر کاری داشتن،مثلا خدای نکرده احوال پرسی و...)، همین جا در خدمتم!!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

 

 

قانون خدا یا تاریخ طبیعی؟؟ 

 

راستش را بخواهید مدتی ست که هی زل می زنم به صورت آشفته و بین 25 تا تفسیر قرآنی دنبال چیزی می گردم که خلافش تبدیل شده به طبیعت،چیزی که به عنوان یک بدیهی پذیرفته ایم و نوشته ایم و زندگی اش کرده ایم...

... شروعش تقریباً بهمن پارسال بود،سرکلاس انسان در اسلام.(1)

"الرِّجالُ قوّاموُنَ عَلَی النِساءِ،بِمَا فَضَّل اللهُ بَعضَهُم عَلی بَعضٍ..."(مردان خدمتگزار/امیر زناند به واسطه ی برتری ای که خداوند به بعضی بر بعضی دیگر داده است.) قسمتی از آیه ی 34 سوره ی مبارکه ی نسا است که البته قسمتی ازدلیل این همه گردش من بین تفاسیر قرانی است.

 تفسیر این قسمت از آیه،توی این همه ترجمه ای که خوانده ام با تفسیرشان(به جز سه تا که اشاره می کنم)، یک چیز بود:مردان والیان و غالبان اند بر زنان،زنان ناقص العقل  و مردان بر آنها مسلط و فرمان روایند. نوع مردان بر نوع زنان تسلط و فرمان روایی دارند به خاطر نقص عقل و تفکر زنان...حتی در یکی از این تفاسیر طی روایتی دلایلی برای لایق نبودن زنان هم ابراز شده بود:از نرفتن به جهاد و قاضی نبودن و...که بگذریم،عدم آموزش کتابت و سوره ی یوسف هم خیلی شنیدنی بود! ...

فکری شده بودم که این لطف مفسرین به زنان است یا قانون خدا؟؟؟

 برای فهمیدنش به فرهنگ لاروس نگاهی کردم .در معنی قوّام آمده بود:آنکه امری را به عهده گیرد و بر آن توانا باشد. در تفاسیر قرآنی که خواندم هم قوّام را مترادف قیّم و صفت مبالغه ی قَوَم، به معنی سرپرست گفته بودند.

یعنی مردان سرپرست و امیر زنان اند.این ترجمه ای که بود که در اکثر تفاسیر نوشته شده بود...به جز سه تای آنها:

-در المیزان علامه طباطبایی آمده بود که:« قیّم{با این توضیح که قوّام و قیّم هر دو صیغه ی مبالغه ی قَوَم و به یک معنی هستند} به کسی گفته می شود که مسوول به قیام امر شخص دیگری است...و فضل مردان به خاطر طاقتی است که در انجام اعمال سخت ودشوار دارند.» در ادامه تفسیر هم اشاره شده است که این یک حکم کلی در باره نوع مردان و زنان در امور عمومی جامعه است و به علایق و خواست های شخصی زن در زندگی مشترک ربطی ندارد.

-در تفسیر نمونه ذیل این قسمت از آیه آمده بود:«مردان سرپرست و خدمتگزار زنان اند،به خاطر برتری هایی که خداوند برای بعضی نسبت به دیگران قرار داده.»در توضیح هم اشاره شده که تفاوت مردان و زنان در ترجیحات آنان است:"ترجیح قدرت تفکر مردان بر نیروی عاطفه و احساس" بر خلاف زنان.{ یعنی تنها تفاوت در این است که مردان تعقل را ترجیح می دهند و این نیست که لزوما عقلشان بیش تر از زنان است}

-در تفسیر عاملی هم توضیح مشابه بود:ساختمان مرد به واسطه ی آمادگی برای انجام سختی های زندگی برتری دارد. مرد به همین دلیل موظف است از آنچه فراهم می کند با زن شریک شود... هیچ برتری و تفوق وامتیازی برای مرد تصدیق نشده،جز همان باربری مشقات زندگی .

-به جز این ها توضیح دکتر فرهمند هم قانع کننده بود: که در تفسیر و ترجمه ی آیات علاوه بر دستور زبان عربی باید به اصطلاحات و کاربرد هر کلمه هم دقت کرد.قوّام در مکالمات عرب زبان ها به شاخه ای گفته می شود که کنار درخت مو به عنوان تکیه گاه آن قرار می دهند.(این توضیح به تفسیر المیزان  و نمونه بسیار نزدیک است). یعنی وسیله ای برای تکیه  و رشد به واسطه ی آن، تکیه گاهی برای پیچیدن به آن و بالا رفتن!

-جدای از این ها، معنای سرپرست و امیر و فرمان روا  ازکلمات دیگر مثل "قیّم" هم مستفاد می شود و همین معانی را دارد،چه در آیات دیگر برای یتیمان و افراد بی سرپرست به کار برده شده  و دقیقا معنای سرپرست و امیر را دارد. برای همین هم هست که اختلاف معنی این دو باید در ترجمه و تفسیر در نظر گرفته شود.اگر منظور "قیّم" بود همام "قیّمون" آورده می شد، و استفاده از"قوّامون"بی حکمت نبوده است.به این ترتیب برای من تفاوت این دو کلمه لا جرم در همان نکته ای است که در اکثر تفاسیر مغفول مانده و از یک "تاریخ" به "طبیعت" بدل شده.(2)

ادامه ی آیه باشد برای پست بعد اگر روزه ی تابستانی و امتحانات شهریوری، توانی و مجالی برایم گذاشتند و...اگر خدا بخواهد!

 

 

.............................................................................................................

1-توی دوره ی تحصیلم چند تا درس اختیاری پاس کرده ام که می توان بگویم از همه ی واحد های تخصصی ام بیشتر از آنها بهره برده ام.کلاس های دکتر فیاض و شریعتی و دیگری همین انسان در اسلام دکتر فرهمند.

 ۲- بارت در مقدمه ی کتاب اسطوره ها یک جمله ی دوست داستنی و برای من مسحور کننده دارد که یادم نمی رود:«منزجر بودم از این که می دیدم طبیعت و تاریخ همیشه باهم اشتباه می شوند؛می خواستم سرچشمه ی آن سواستفاده ی ایدئولوژیکی را بیابم که ،در پس ویترین پر زرق  و برق "آنچه ناگفته پیداست" ،به عقیده ی من از دیده ها پنهان مانده است.» حالا من کاری ندارم که این استفاده ی ایدئولوژیک به جز مرد سالاری چنبره زده بر ریزترین جزییات زندگی ما،چه چیز دیگری می تواند باشد!

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت0 قبل از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

 

 

 

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم                    در این سراب فنا چشمه ی حیات منم

نگفتمت که صفت های زشت در تو نهند             که گم کنی که سر چشمه ی صفات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند                 که آتش و تپش و گرمی هوات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو              بیا که قوت پرواز و پر وپات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی                  مرو به خشک که دریای با صفات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی                 که نقش بند سراپرده ی رضات منم

وگر به خشم روی صدهزار سال ز من                به عاقبت به من آیی که منتهات منم   *

 

برای اون جمعی که دوست داشتن باهم یه مشهد برن... اما نشد!

 

 

*مولوی

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت0 قبل از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |