تبليغاتX
مشاهدات روزمره





















مشاهدات روزمره

زندگي رو زندگي كنيم


هر سال که نمایشگاه(بخوانید فروشگاه) کتاب شروع می شد، یکبار روز های اول می رفتم برای شناسایی، بعد که تصمیم گرفتم دقیقا چه کتابی رو بخرم، برای بار دوم می رفتم خرید.

اما امسال مجبور شدم چهار بار برم. البته این چهار بار رفتن یک حسناتی داشت که شد تجربه! یه نتیجه ی اخلاقی هم گرفتم که تا آخر عمرم برای هربار نمایشگاه(همون فروشگاه) کتاب به دردم می خوره.

خب، بار اول که برای شناساییه،هیچ. دفعات بعد باید با برنامه باشه. صبح ها،اونم وسط هفته، بهترین وقته، خلوت و بی درد سر! صبح که بلند می شید، یک صبحونه ی حسابی بخورید. بعد، نیم ساعت مونده به حرکت یک عدد قرص ضد حساسیت بخورید که وقتی رسیدید نمایشگاه چشماتون باز بشه، غرفه ها رو نیگا کنین. نکته ی بعدی اینه که حتما یک ساندویچ یا لقمه ی حق، آماده کنید که با خودتون ببرید، به امید ساندویچی ها باشید، کلی وقتتون هدر می ره. بعد، انتخاب لباس خنک و راحته. بی خیال تیپ زدن باشید، کسی توی شلوغی شما رو نمی بینه! کفش راحت و استاندارد خیلی مهمه، محکم هم باشه، مردم محو غرفه ها(یا الله اعلم، آدم ها) می شن، پای مبارک شما رو نمی بینن. یا با چرخ کالسکه ی بچه یا چرخ خرید یا چمدون سفری به مثابه ی چرخ خرید، از روی پای مبارک شما، رد می شن.

بله، می گفتم... اگر کوله پشتی ببرید، اگرچه حمل کتابا برای خودتون راحت تر می شه، فحش خورتون ملس(تر) می شه. مخصوصا اگر بخواید با مترو هم برید. به نظر من اتوبوس البته خیلی بهتره، بنابر این باید مسیر اتوبوس ها رو از قبل چک کنید. 

اما نتیجه ی اخلاقی و کاربردی:وقتی رسیدید،در درجه ی اول سعی کنید خونسرد باشید، با شخصیت باشید و خودتون رو کنترل کنید. با همه ی این ها، اگر کسی(یا کسانی) جلوی پای شما، با طمانینه قدم می زدن و مصلی رو با شانزه لیزه اشتباه گرفته بودن، مجازید به هر طریق ممکن که خودتون بهتر می دونید، کنارشون بزنید و ازشون رد بشید.(برای این کار باید بدنتون انعطاف بالایی داشته باشه و حسابی بتونید در جهت های مختلف در زمان واحد، خمش کنید) اون ها در واقع کتاب بخر نیستن، تنها اومدن دوستشون رو ببینن. پس با این کار حق شما رو ضایع می کنن، جلوی این کارشون رو بگیرید و ناراحت نباشید،حتی بولدوزر باشید! همچنین اگر کسی به هر طریقی شما رو کنار زد و رد شد، ناراحت نشید، مردم عجله دارن، اومدن کتاب بخرن برن، چرا اون وسط قدم می زنید؟؟ دهه!


حواشی:

-دانشگاه تهران باید خودشو همه جا نشون بده، تو بخش دانشگاهی، بی نظم و شلوغ و خفه، تخفیف هم که با پس ندادن بقیه ی پول، صاف می شد!

- رمان  دوستم چاپ شد. کلی راه رفتم تا بخش کودک و نوجوان که ببینمش، اما شادی نبود. به خریدن کتابش می ارزید.

- قیدار رو خوندم. البته که من او چیز دیگه ایه. اما خب، بهتر از بی وتن بود قطعا! دوست دارم در موردش بنویسم. احتمالا بنویسم.

- باید ترک کنم این عادت زشت رو. مگه قراره آدم کتاب درسی هم بخره؟ مخصوصا وقی آگه و فارابی و امثالهم دست خالی میان نمایشگاه(همون فروشگاه)؟ اون وقت من عذاب وجدان می گیرم که چرا کتاب درسی هام فقط یکی دوتا شد از این 17تا؟! باید ترک کنم.


+نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت1 قبل از ظهرتوسط ف.الف | |

 

نفسي على زفراتها محبوسة / يا ليتها خرجت مع الزفرات

لا خير بعدكِ في الحياة، وإنّما / أبكي مخافة أن تطول حياتي...*

 

 

*اشعار منسوب به امبرالمومنین به هنگام خاک سپاری بانوی مظلوم مغصوب.

 و ... اللهم العن صنمی قریش.


+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت10 قبل از ظهرتوسط ف.الف | |

کلی نوشتم...اما پاکش کردم. یعنی چی که روزانه نوشت های* آدم فیلتر می شه؟ لعنتی! داغ دلم تازه شد!



* وقتی توی فید برنر یک وبلاگ رو ثبت می کنید و به وبلاگ اصلی این گوشه ی سمت چپ یا هر جایی که می خواید می چسبونیدش،می شه همون چیزی که روزانه نوشت های من بود. برای من جای خوبی برای روزانه نوشت هایی بود که یک پست نیستن، اما باید گفته بشن. حالا فقط در صورتی که و بلاگ با فیلتر شکن باز بشه، نمایش داده می شه. مهمتر از همه اینه که خودم هم حوصله دردسر های فیلتر شکن رو ندارم، که ببینمش و دلم از گفتم حرف هام خنک بشه، چه برسه دو تا آدمی که اتفاقی میان اینجا رو می خونن!

 چه توضیح طولانی ای شدا!!

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت7 بعد از ظهرتوسط ف.الف | |


چه قدر دلم می خواست که چیزی به نام مقاله نبود...

اصلا حالم از مقاله و تایپ و سرچ و کامپیوتر به هم می خورد...

کاش می شد هزارتا کتاب بخوانیم، با فراغ بال، با آسودگی خیال، با وقت کافی برای فکر

 و نگران نوشتن هیچ نوشته ای نباشیم...

دوست داشتم مثل نوشته های یکی از این آدم های ادیب(شاید گابریل گارسیا مارکز)، چیزهایی که دارم را دوست داشته باشم، نه این که چیزهایی که دوست دارم را داشته باشم.

اما نمی شود. من از خیلی چیزها بدم آمده. چرا چیزهایی که آدم دوست دارد، کمتر برایش اتفاق می افتد؟ چرا چیزهایی که دوست نداریم در زندگی ما مدام روی می دهد؟ چرا آدم حالش از این زندگی بی شادی و بهانه به هم می خورد؟ این هم یکی از قوانین بازی این چرخ است؟ یکی از غصه های دیگر زندگی؟

 یا فقط من این طوری ام؟ 

یعنی همه ی این آدم هایی که با همه ی دوست داشتنی هایشان زندگی می کنند، رویا هستند؟ یا این که بیرون بازی اند؟ 

خدایا...

من حالم از سرچ و رفرنس و مقاله به هم خورده؟ چکار کنم؟


پ.ن:خودم می دونم این نوشته به خاطر حساسیت موقتی من به مقاله است و ارزش دیگری ندارد.

 اما خواستم بگم که عموما کارهایی که ما می کنیم، با عشق و علاقه نیست. یا فقط برای مدتی هست، بعد دیگه نیست. این قدر مسائل دیگه در حواشی بوجود می آد، که آدم حالش  هم می ره. یک چیزهایی هست که یک دفعه انرژی آدم رو می گیره، حوصله آدم رو سر می بره، آدم ته می کشه! مثلا چندتا آدم دیدیم که عاشق موضوع پایان نامه شون هستن و با هزار تا امید و آرزو شروع می کنن. چند ماه نگذشته فقط می خوان دفاع کنن و راحت بشن. این که ایراد کار کجاست رو نمی دونم، یعنی شایدم بدونم،مطمئن نیستم.

همین قدر بگم که دوست داشتم کارم توی زندگی، با علاقه باشه، تا پای جون، یه کاری که عاشقش باشم. شبا از روی علاقه، به خاطرش از خوابم بزنم و روزا به خاطرش از زندگیم. اما این طور نیستم...خوش به حال آدم هایی که کارشون رو دوست دارن. چه سعادتی!حالا دارم روزها به خاطرش از زندگیم می زنم، و شب ها خوب راحت ندارم،اما نمی تونم دوستش داشته باشم. از روی دوست داشتن نیست.

 می دونم همیشه قرار نیست چیزی که ما دوست داریم باشه، اما خدایا! من از وقتی که دانشجو شدم، کارم شده مقاله نوشتن. پس کی می شه کتاب خوندن؟ بدون دغدغه...

انگار همه ی راه ها به رم ختم می شه: عنصر علاقه در کار.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت10 بعد از ظهرتوسط ف.الف | |

"...و این اساسی ترین چیز زندگی که به آن خوشبختی می گویند چیست؟{...}

چطور می شود میزان درد و رنج جسمی یا روحی را اندازه گرفت؟ یا به چه کیفیتی می توان فعالیت غدد اشکی انسان را بر آورد کرد؟ چه کسی دانه های اشکمان را، وقتی نصف شب ها گریه می کنیم می تواند بشمارد؟ بالاخره چه کسی به خنده ها و رنج ها ی ما می اندیشد؟ بر شیطان لعنت، آیا این ها مسائلی نیستند که باید متفکران به آن ها پاسخ دهند؟ علم به چه درد می خورد؟ و علمایی که با تهیه ی طرح های بسیار پر خرج موفق می شوند که از کره ی ماه، خاک یا چند تا سنگ بی ارزش سوغات بیاورند، کارشان چه ارزشی دارد اگر نتوانند تعاریفی در خصوص اساسی ترین چیز زندگی یک انسان ارائه دهند؟{...}

وقتی که از چیزهای اساسی زندگی صحبت می شود، چه ارتباطی بین یک چوب کبریت، نه یک چوب کبریت درست و حسابی، نه حتی نصف آن، بلکه حتی یک چهارم آن که با آن یک زندانی موفق می شود که در دل شب سیگارش را روشن کند و یک فندک گازی به بزرگی یک هندوانه وجود دارد، که بعضی اشخاص-که از همه بدتر سیگاری هم نیستند- روی میز کار خودشان می گذارند؟

چه تناسبی می توان بین یک چهارم یک چوب کبریت و یک فندک گازی هندوانه آسا برقرار کرد؟ عدالت در این میان چه محلی از اعراب دارد؟

ناچار از پذیرش این حقیقت هستیم که برای بسیاری از سوال ها جوابی وجود ندارد."(صص 180 و 181)


پ.ن:هانریش بل همیشه آدم رو تو کتاب هاش با یه همچین نوشته هایی غافلگیر می کنه. وقتی توی کتاب "سیمای زنی در میان جمع"به شیوه ی خاله زنک ها از این و اون مشغول پرس و جو از زندگی و حالات و روحیات لنی هستیم، یکدفگی با تعاریف علمی از اشک، درد، گریه و خوشختی مواجه می شیم (که به درک مطلب بالا بیشتر کمک می کنن)...بعد تر چیزی عین متن بالا رو می خونیم، که به نظر من برای کل کتاب بس بود.


+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت1 قبل از ظهرتوسط ف.الف | |