تبليغاتX
مشاهدات روزمره





















مشاهدات روزمره

زندگي رو زندگي كنيم

 

 

حکایت ما و تاریخمان

یادم می آید وقتی تازه فیلم300 اکران شده بود کلی بلوا شد وجلسه و  تحلیل و نقد و بد و بیراه و بیانیه و...بگذریم، اینش یادم است  که در یکی از این جلسات نقد و تحلیل یکی از منتقدان محترم می گفت که" امریکا دارد تاریخ سازی می کند برای خودش." ...

به نظرم ما هم اگرچه تاریخ داریم اما به همینش راضی نیستیم. نمونه اش همین مشاهیری که داریم ،و مشاهیری که داریم می سازیم.(از آدم هایی که نیستند آدم های دیگری می سازیم که به مذاقمان خوش بیاید و محبوب نسل جدید بشود و بتوانیم امروزی اش کنیم که برای جدیدی ها قابل استناد باشد)

خیلی وقت ها دلملن نمی خواهد واقعیت را باور کنیم چون به ما گفته اند چیزی که توی کتاب های درسی شماست واقعیت است. وقتی  می نویسیم که ویژگی غزل حافظ این است که عارفانه یا عاشقانه بودن آن به هم آمیخته ...وقتی می نویسیم دیوان حافظ  برای مردم ایران مقدس است ،تا جاییکه در خانه ی ایرانیان این کتاب کنار قرآن قرار می گیرد...وقتی تفال به حافظ را کنار استخاره به قرآن می گذاریم...وقتی اول و آخر هر نوشته ی علمی و عشقی و دینی  و رسمی و غیر رسمی مان یک بیت از حافظ می گذاریم...وقتی "قرآن ز بر بخوانی بر چارده روایت" را همه می دانیم...که می نویسیم"حافظ، حافظه ی ماست" ... وقتی می گوییم از جنس زمانه ی خود نبوده... که به درجات بالای سلوک رسیده وعارفش می خوانیم...

معلوم است که کسی که هنوز کتاب های درسی اش را به واسطه ی کنکوری بودنش از بر است،باور نمی کند که معشوق شاعر دوست داشتنی اش،نه تنها آسمانی نیست ، که زمینی هم نیست و در زمانه ی ما حتی زیر زمینی است!!!

همین می شود که سر کلاس فارسی استاد بیچاره کلی باید زور بزند که :"بابا جان "خط یار"برای معشوق مونث  به کار نمی رود و معنی شاهد ،معشوقه ی زیبا روی نیست و باور کنید که طفل چارده ساله هم که دل حافظ را برده،وصف معشوق مونث نیست و "گرد عارض خوبان" ، و "سبز پوشان خطت بر گرد لب"،همان پشت لب سبز شدن خودمانست که قطعا برای معشوق مونث به کار نمی رود... "و هزار تا چیز دیگر ... و آنها که تا به حال نشنیده اند انگار تمام دنیا روی سرشان خراب می شود که مگر می شود؟ حافظ،عارف است ،حافظ قرآن است.با کتابش استخاره می کنیم،مرد خداست ،معشوقش زمینی نیست اصلا! همین طوری که حرف نمی زنند و...

                                                                                             

سعدی؟؟ ای بابا.سعدی مرد اخلاق است و حکمت و اخلاص و ... و خیلی های دیگر که  بت مان شده اند در عشقبازی با خدا!

حالا بیایید و جمعش کنید.مشاهیر ساخته ایم و از فرش برده ایمشان به عرش، یک معصوم تمام عیار ساخته ایم برای زمانه ی خودمان، کتابش را جلد کرده ایم و گذاشتیم کنار قرآن، به اینش فکر نکردیم که شاید بنده ی خدا کاری کرده باشد که در زمانه ی ما برای بدترین ها هم بد باشد(اگر چه در آن زمان خیلی هم عادی بوده).بعد هی بیاییم بگوییم تاریخ را باید خواند،باید این تمدن رامطالعه کرد و مشاهیر را درک کرد...و باز هم به این فکر نمی کنیم که از توی همین مطالعات است که" تاریخ مذکر" در تمدنمان در می آید، که "نظر بازی" رو می شود،که "امرد خانه ها"سر بر می آورند،که هزار تا چیز دیگر در می آید که با کتاب های رسمی تاریخی و ادبی مان جورش در نمی آید... واتفاقا مظاهر فساد در ممالک استکباری است که کرده ایم توی بوق  وکرنا که آخرالزمان شده و...

حالا یکی بگوید :آیا ما تاریخ سازی نمی کنیم؟؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

 

دلم کتاب چهارم ابتدایی رو می خواد...

 

وقتی بچه مدرسه ای بودم،به ندرت می شد که که شعری رو حفظ کنم.احتمالا قیافم شبیه بچه های درسخون بود که معلم ها هم هیچ وقت من رو برای درس پرسیدن احظار نکردن و ازین بابت خیالم راحت بود. برای همینم هست که هر از گاهی دلم برای شعرهای کتاب دوم و سوم ابتدایی که هیچ وقت زیر بار حفظ کردنشون نرفتم،خیلی خیلی تنگ می شه.*

اون وقت ها از بس که زور بود که شعر رو حفظ کنیم و خوب معنی کنیم،هیچ وقت نفهمیدیم چه قدر قشنگن.

یکی از اون شعرا همین "دو کاج" بود.پارسال بعد از ۶ ماه تلاش با طاهی تونستیم کل شعر "دو کاج" رو یاد بیاریم به جای اون موقع ها حفظ کنیم.

                                                                دوکاج

در میان خطوط سیم پیام /خارج از ده دو کاج روییدند

سالیان دراز رهگذران/آن دو را چون دو دوست می دیدند*

یکی از روزهای پاییزی/زیر رگبار و تازیانه ی باد

یکی از کاج ها به خود لرزید/خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا/خوب در حال من تامل کن

ریشه هایم ز خاک بیرون است/چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی/مردم آزار از تو بیزارم

دور شو دست از سرم بردار/من کجا طاقت تو را دارم

بینوا را سپس تکانی داد/یار بی رحم و بی مروت او

سیم ها پاره گشت و کاج افتاد/بر زمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط *دید آن روز/انتقال پیام ممکن نیست

گشت عازم گروه پیگیری/تا ببیند که عیب کار از چیست

سیم بانان پس از مرمت سیم/راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگدل را نیز /با تبر تکه تکه بشکستند

 

                                                                                         

 

 

*این حس نوستالوژی که من رو رها نمی کنه، حتما ناشی از نارضایتی من از روزگاره...بله حدستون درسته!

*اصلا همش تقصیر این مردم "رهگذر"ه! هی واسه آدم حرف در میارن.

*انتخاب این شعر(باور کنید) ربطی به این "مرکز ارتباط" و رشته ی من نداره!!

 

+نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

 

 

 سه تایی

 

۱-بی پولی، به تعریف هایی که نشنیده بودم ازش بیشتر می خورد. این فیلم رو دوست نداشتم ، چون بعضی جاهاش خیلی کلیشه ای می شد و شعاری،مخصوصا این که شکوه یک دفگی از این رو به اون رو شد(از اوج سادگی و صداقت،تونست نهایت  سنگدلی و بد خلقی رو داشته باشه!!).علاوه بر این که لیلا حاتمی توی این فیلم بازی کرده بود، و سیر اتفاقات توش خیلی روون وبه سرعت بود، و خیلی خوش ساخت و خوش آب و رنگ بود،و بازی گری عالی  و طبیعی بود، و...اما من این فیلم رو به خاطر این دوست داشتم که خود حاتمی و کارگردان فهمیدن که  لیلا حاتمی می تونه  چاق بشه و بچه بغل بگیره(حتی اگر به خاطر روی داد این تغییر در زندگی واقعیش باشه)،گریه کنه و مثل همه ی آدمای دیگه دندوناش بزنه بیرون، و چشماش جمع بشه  و دماغش راه بیفته و دیالوگش با گریه ادا بشه! و هیچ اتفاقی نیفته!!(تازه جایزه هم بگیره)

(به خاطر شبهاتی که پیش اومد لازم می دونم تاکید کنم بحث محتوای فیلم می تونه یه پست دیگه باشه، من فقط کمی به شکل یا همون فرم فیلم اشاره کردم)

 

                                                                                

۲- بعد از این که از سینما اومدیم بیرون، راضیه گفت: بچه ها من هر وقت فیلم می بینم تا چد ساعت بعدش با آدمای فیلم همذات پنداری دارم، همش فکر می کنم جای اونام.

...

آره جون خودش! هنوز دو دقیقه نگذشته،برگشته می گه: بچه ها! سوپری تا کی بازه؟؟؟

۳- من به این اعتقاد  دارم که خوبه آدما اهل گفتگو باشن،اما زبون ریختن ،به شدت باعث تقویت خصلت ریاکارانه ی آدمی می شه.* وقتی "عزیزم" و "قربونت برم"و... شد نقل و نبات واسه کسی، هیچ وقت حرفش رو باور نکنید.

 

*از بس از دست آدمای زبون باز و دروغگو لجم گرفته دیگه هیچی به ذهنم نرسید که بنویسم!

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت7 بعد از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

 

 

منت خدای را...

 

۱-من رفت و آمدم با "یک توده هوای بارانی" همراه شد...این یعنی حداقل شش شبانه روز بارون...

۲-به آرژانتین که رسیدیم هنوز بارون می اومد...به اولین کسی که گفت تاکسی بیسیم،گفتم امیر آباد...دو تا مسافر دیگه هم بودن که یکی اصفهانی بود و شاکی از کرایه ی زیاد. راننده کلی از نبودن سرویس و شلوغی ترمینال و تعطیلی مدارس تو اصفهان و کاشان و مسافرت اصفهانی ها به تهران و زیاد شدن آنفولانزا تو تهران و سوزن به زمین نیفتادن تو بیمارستانای تهران و...بدبختی دانشجو ها حرف زد: اینکه دلمون می سوزه زیر بارون سرما می خورن،آنفولانزا می شن،مادر نیست بالا سرشون سوپ بده بخورن،از درس و زندگی می افتن،من خودم دانشجو دارم و...درک می کنم ،دلم می سوزه،مردم زیر بارون آواره شدن ...و...و...گفتم یقین موقع پیاده شدن یه کاسه سوپی و بالاخره...حالا ...تف به ریا....یه چند برگ اسکناسی هم کف دست آدم می ذارن!!!

۳- موقع پیاده شدن گفتم لطفا این قدر منت سر خدا و بنده ی خدا نگذارید ، وقتی دارید پول دل سوزوندناتون رو می گیرید.

                                                                        

                                                   

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت6 قبل از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

 

 

بازی*

 

چه قدر دوست دارم،یکبار از این همه بار،

که توی خواب از جایی پرت می شوم،

                                                  پرت شوم...

                                                                  بعد،...

                                                                          وقتی چشم باز می کنم،...

                                                                                                          کسی بیابد بالای سرم

                        و بگوید: همه اش یک بازی بوده...از اول.

                                                   ...چه قدر دوست دارم...

 

 

* فیلم "بازی " رو که حتما دیدید!!!خب...حتما ببینید!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت11 قبل از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

همه از اوییم...

 

«فیض و امداد الاهی که نفس رحمانی نامیده می‏شود، در جوهری که انسانیتِ انسان به آن است تجلی کرد و با اظهار آن، خود پنهان شد و سپس از همان حقیقت، شخصی را به صورت آن آفرید و او را زن نامید. پس زن نیز به صورت انسان ظاهر شد. مرد به زن میل کرد، چون میل شی‏ء به نفس و حقیقت خود و زن به مرد مشتاق شد چون اشتیاق فرد به وطن و اصل خویش.»*

 

 

*نقل از ابن عربی.در سایت غیر رسمی دکتر پارسانیا

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت4 قبل از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

 

مارکس و خونه داری!

 

-این روزها احساس می کنم خیلی شبیه خانومای خونه دار شدم.

 یک روز صبح (صبح زود) وقتی هنوز هوا تاریک بود، بلند شدم و برای غذا پیاز داغ درست کردم، لوبیا رو توی قابلمه ریختم تا بپزه و برنج رو خیس کردم!موقع صبحونه برنج رو دم گذاشتم که تا وقت رفتن حاضر شده باشه...بعد با دستایی که بوی پیاز می داد راهی شدم...

یه روز دیگه بعد از رفتن بچه ها رفتم یه کمی خرید، در حال غذا پختن چایی خوردم و بعد سفره رو جمع کردم و لباس شستم و... موقع رفتن شبیه جنازه شدم...

خوبیش به اینه که همه ی اینا نوبتیه! بیچاره اونایی که مجبورن هر روز همه ی این کارا رو انجام بدن.اون وقت بعضیای بقیه فکر می کنن خیلی هنر می کنن غذای گرم می خورن و تو خونه ی تمیز می گردن و پشت میز می شینن!!!

-این روزها می بینم که مارکس راست می گه که طبقه ی کارگر از بس که  کار می کنن فرصت فکر کردن ندارن.آدمی که شب ،خسته و کوفته می یاد خونه،حتی فرصت نداره بشینه پای تلویزیون که ببینه حق با مکتب فرانکفورت هست یا نه(که رسانه ،برنامه های بی محتوا به خورد  مغزهای منفعلی می ده که حال فکر کردن رو ندارنُ)، چه برسه به این که با تفکر انتقادی باعث رشد جامعش بشه...

حق با مارکسه، کار ،با عث کاهش فعالیت ذهنی و فکر کردن می شه...و این همون چیزیه که این روزها می خوام...حتی اگر قرار با باشه با مردم خنگ سرو کله بزنم...

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

 

 

غمت از هرچه شادی دل گشا تر

دلی داریم و دریای غم تو...

 

 

 

 

پ.ن:

-دلم خواست ...نوشتم!

-تازگی ها فهمیدم که دو تا از آدم هایی که دوستان خوب روزگار خوب من بودند،خیلی خوشحال اند. برای  خوشحالی اون ها خوشحالم!

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت0 قبل از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

 

 

به نظر شما تو زندگی ادم چند بار اتفاق می افته

که خسته و کوفته و بعد از نشخوار فکرایی که برای فراری دادنشون کلی تمرین کرده،اما دست از سرش بر نمی دارن،به خوابگاه برسه،کارت نشون بده و به زور خودش رو ۳طبقه بالا بکشه....

و ببنیه که ایازی شام گذاشته و یکی دیگه یه دسته گل  پشتش قایم کرده که یه دفه غافلگیرش کنه!!                                                             

                                                             

 

اتفاقایی که فقط یک بار می افتن، شیرینیشون به همین یک بارشونه!!!!*

 

*(اشتباه نشه !من همچنان گل ها رو دوست دارم و دوست دارم ایازی شام درست کنه،اما حقیقت،بعید می دونم چند تا اتفاق نادر با هم بیفته!!!!)

 

                                                             

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |

مرگ هميشه با ماست. به ما نزديكه...خيلي نزديك! و هي با يه لبخند خودش رو به ما نشون مي ده.

مرگ پشت در اتاق واي ساده و در مي زنه.

مرگ شايد تو دستاي آدم بغلي مون باشه.

مرگ مي تونه تو ماشيني كه رد مي شه،از ما بگذره.

مرگ شايد پايين نرده هاي بالكن اتاق تو خوابگاه واي ساده و لبخند مي زنه.

مي شه كه كنار ما سر جلسه باشه...

شايد وقتي پاي تلويزيون نشستيم يه تنه اي بزنه و بره.

گاهي صداش از تو خونه بغلي مي ياد...

و گاهي مثل باد تو صورت آدم مي خوره....

...

...

...

مرگ كنار صبر ما ...

مرگ رو به روي ايمان ما واي ساده!

....

مرگ شايد رو ي پله ها ،وقتي داري مي ري بالا،تو رو در بگيره.خيلي يكدفعه....وقتي كه هيچكس فكرش رونمي كنه!

*براي فاطمه ي عزيز ، كه دوش به دوش حلم و و تقوا از "اين" هم در مي گذرد؛ حتي اگر آدم ها، اين ها رو براي نگفتن حرف هايي كه تابش نيست،ننويسند.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت6 بعد از ظهرتوسط فهيمه احمدي | |